اميد و مامان اميد
اميد كوچولو
قالب وبلاگ
سلام دوستان

اين روزها مشغول درس و مدرسه هستيم حسابي.

بعد از تعطيلي تاسوعا و عاشورا كه رفتيم خونه بابايي اميد و بعدش هم خونه بابايي رضا بوديم و كلي اوقات خوش و بازي و تفريح با بچه ها كه اميد داشت ، حالا ديگه بدون وقفه در حال درس و مدرسه هستيم .

كمي توي خوندن و نوشتن مشكل دارم با اميد و خيلي باهاش كار مي كنم و نمي دونم همه بچه ها همينطورند  يا نه؟

موسيقي هم كه جاي خودش هر روز بايد كار كنيم و زبان هم همينطور

يعني من اينجوري ام

يعني مي شه اين حروف تموم بشه و اميد بتونه بخونه اي خدا.

حال اين روزام خوب نيست اصلا يك گرفتاري داريم كه خيلي بهم ريخته منو . 

برام دعا كنين دوستان .  محتاجشم خيلي

 

 

[ شنبه بیست و چهارم آبان 1393 ] [ 13:6 ] [ maryam ] [ ]
سلام 

ماه مهر شد و شروع بدو بدوي مامانا. من هنوزم شب اول مهر گريه ام مي گيره

من كه همش به دليل ساعت طولاني مدرسه اميد غصه مي خوردم حالا هر روز مي رم دنبالش مي گه نمي شه ديرتر بيايي مامان؟

هفته قبل از شروع مهر رفتيم سيرك عقاب خيلي خوب و با هيجان بود خيلي

هفته قبل هم رفتيم شهر موشها اونم خيلي خوب بود اميد كلي غش غش خنديد البته از سيرك زياد خوشش نيومد كمي ترسيده بود آخه نمايش مارها كه شروع شد اون آقا 4 تا مار گنده كلفت رو پيچيد به سر و گردنش اومد وسط تماشاچيا . اميد خيلي ترسيد. مامان من كلا مار توي تلويزيون نشون ميده نگاه نمي كنه اونجا از اول چشا شو گرفت . وقتي هم مارها رو از جلومون رد كردند متوجه نشد آخري كه بهش گفتيم تازه ترسيده بود و باورش نمي شد . راستش منم ترسيدم.

تو هفته پيش يه روز رفتيم چيتگر دوچرخه سواري اول اميد گفت يه دونفره بگيريم كه گرفتيم و سه نفري به زور روش نشستيم اميد كه روي ميله نشست بدنش درد گرفت و گفت من پياده مي آم . خلاصه زنجير دوچرخه بيچاره پاره شد و برگشتيم سه تا تكي گرفتيم . اميد كه ياد كوچولويياش افتاده بود يك دوچرخه كوچيك برداشت هر چه ما اصرار كرديم كه اين مناسب نيست گفت همينو مي خوام در نهايت بازم اميد پياده دوچرخه شو حمل مي كرد .

جلسه مدرسه روز شنبه آشنايي با آموزگار بود و رفتيم من خيلي از خانومش خوشم اومد بنظرم خانوم با تجربه و خيلي جدي و در عين حال مهربوني هستند . اميدوارم امسال رو همه بچه ها و اميد من با موفقيت و شادي بگذرونن.

[ سه شنبه بیست و دوم مهر 1393 ] [ 14:50 ] [ maryam ] [ ]
سلام به همه دوستان

آخر هفته گذشته ما بهمراه بابايي و ماماني رفتيم گرمسار

خونه بابايي اونجا خيلي بزرگه و حياط بزرگي داره 

اميد هم با مهيار و مازيار همش مشغول آب بازي بودند

از اونجا يك كفش هم براي اميدي خريديم 

منم مي خواستم يه چيزايي بخرم كه نشد آخه اونجا خريد كردن خيلي راحت تره

هوا هم خوب بود و به ما خيلي خوش گذشت

به اميد گفتم بيا اينم از مسافرت هي مي گفتي بابا ما رو مسافرت نمي بره

مي گه نه اينجا مسافرت نيست فقط يه شهره من مي خوام با هواپيما بريم

از توي زير زمين خونه كفش اسكيتهاي دوران نوجووني خودمو پيدا كردم مارك ساكني همون موقع هم كلي گرون خريده بودمش

اميد پوشيدش ديدم تقريبا اندازه هست با خودم آوردمش ولي فكر كنم سال ديگه تابستون ديگه خيلي مناسب باشه براش و بذارمش كلاس

 

[ شنبه بیست و دوم شهریور 1393 ] [ 11:35 ] [ maryam ] [ ]
 

 سلام

اين عكس اميد و فاطمه جونه

 اينم اميد از نماي نزديك . البته اينقدر بازي كردند با هم كه زخمي بود همه جاشون

[ چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393 ] [ 12:59 ] [ maryam ] [ ]
سلام

آخر هفته اي كه گذشت تعطيلات خوبي بود چون دايي منصور اومد و همه ما خيلي خوشحال بوديم

اميد هم كلي سوغاتي گرفت و ساعتها مشغول بازي با اسباب بازيهاش بود

عصر جمعه من و اميد و بابا رفتيم سورتمه تهران

اول كه كلي پله داشت بالا رفتيم و من امروز پادرد دارم

بعد رسيديم به سورتمه . من و اميد با هم و بابا تنها نشستيم

واااااي خيلي هيجان داشت خيلي

من كه مردم از ترس بيشتر به خاطر اميد .

اميد ولي اصلا نترسيد و تازه كلي هم كيف كرد در حين جيغ زدن هم ازمون عكس گرفتند كه خيلي خنده دار شديم همه مون

خوش گذشت .

اين هفته 2 شنبه اميد امتحان فاينال زبان داره 

[ شنبه هجدهم مرداد 1393 ] [ 9:4 ] [ maryam ] [ ]
سلام به همه اميدورام طاعاتتون قبول باشه و عيد هم مبارك

6 مرداد تولد من و اميد بود البته امسال جشني نگرفتيم فقط مامان و بابام بودند شب قبل شام بيرون خورديم و شب تولد هم كيك گرفتيم و ماماني بابايي هم اومدند و خوش گذشت

ما توي اين تعطيلي رفتيم به روستاي مادربزرگم در اطراف دماوند به اسم سيمين دشت امسال اين بار دوم بود كه به اتفاق عموها و عمه جون رفتيم اونجا دفعه قبل تعطيلي خرداد رفتيم كه خيلي سرد بود شبا خونه رو مامان و زن عموم حسابي تميز و مرتب كرده بودند واقعا عاليه البته اينبار ظهر ها كمي گرم مي شد اما توي خونه جلوي كولر بد نبود

اميد و فاطمه جون هم حسابي با هم بازي كردند اميد قبل از رفتن دو تا تفنگ آب پاش خريده بود و اونجا كلي آب بازي كردند خاله كتي هم اين بار اومدند و بيشتر خوش گذشت شبا تا 3 بيدار بوديم و صبح هم 9 بيدار مي شديم تا فرصتي را براي با هم بودن از دست نديم البته اين دو تا فسقلي هم پا به پاي ما بيدار بودند ما كه مونده بوديم تو انرژي و توانشون ماشالله

اميد و فاطمه دقيقا همسن هستند خيلي بامزه همديگه رو آقا و خانم صدا مي كردند

شب آخر هم رفيتم به رستوران سنتي و ماهي سرا اونجا هم خيلي قشنگ و سرسبز و خنك بود جاي همه خالي خيلي خوش گذشت

به پيشنهاد بابا پنج شنبه شب برگشتيم وقتي شلوغي جاده رو ديديم خيلي خوشحال شديم كه نمونديم جمعه برگرديم فكر كنم حسابي مي مونديم توي ترافيك

[ شنبه یازدهم مرداد 1393 ] [ 8:22 ] [ maryam ] [ ]
سلام دوستاي گلم

نمي دونم چرا هر سال مي آم يه پست مي ذارم مي رم تا سال ديگه

ولي نه اينبار مي خوام بمونم

نماز روزه هاي همگي تون قبول

عيد فطر هم پيشاپيش مبارك

اميد در حال گذراندن تابستون با دو تا كلاس زبان و موسيقي هست

موسيقي اش رو خيلي دوست داره و معلمش هم خيلي ازش راضيه

براي زبان هم داريم كلي تمرين مي كنيم تا خوب بشه

خودش اول تابستون مي گفت چقدر منو كلاس مي نويسي ميخواي منو هلاك كني؟

تنبل خان

[ شنبه چهارم مرداد 1393 ] [ 15:59 ] [ maryam ] [ ]
با سلام

سلام به همه دوستان گلم و نی نی های نازشون که الآن حتما کلی بزرگتر شدن.

از همه دوستانی که سر می زدن و سراغ از من می گرفتن و پیامهای زیباشون ممنونم

توی ماه های گذشته به دلیل اینکه درگیر پیدا کردن خونه برای خرید بودیم و بعدش هم مدتی آواره بودیم تا خونه مون خالی بشه و باز هم مدتی درگیر اسباب کشی و جابجایی بودیم واقعا نرسیدم بیام و بنویسم و متن های شما رو بخونم . دلم حسابی برای همه تنگ شده بود .

همه می دونید که توی مملکت ما خرید یک خونه آنهم وقتی بودجه ات کم است چه کار اعصاب خرد کن و مصیبتی است . ولی به یاری خدای مهربون خونه نسبتا خوب و راحتی خریدیم و از ته دلم آرزو می کنم همه بی خونه ها صاحب خونه بشن .

بگم از امید که پسرم از خونه مون خیلی راضیه البته یک شب که مهمون داشتیم می گفت ببخشینا که خونمون اینقدر کوچیکه.

اتاق امید اتاق کوچیکه است که روزای اول کلی درگیر بودیم باهاش می گفت من اون اتاق بزرگه رو می خوام . بچه های این دوره رو ببین تو رو خدا

الآن هم دایی جون منصور از کانادا اومده و امید دیگه میف دنیا رو می کنه با دائیش هر روز با هم اند . قبلا امید هر شب می گفت مامان شما فردا تعطیلین می گفتم نه می گفت وااااای اگه می گفتم آره می گفتم آخ جون . جالا به خاطر دایی منصور دقیقا برعکس شده

از مهر انشالله امید می ره پیش دبستانی رفتین یک مدرسه نزدیک اداره اسمشو نوشتم بماند که چه قیمتهایی .

امید هم کلا می خواد بی سواد بمونه به همین خاطر اصلا دوست نداشت بریم

روی که رفتیم تست و مصاحبه به همه سوالها جواب داد قربونش برم فقط چند تایی رو بلد نبود

یک روز هم رفتیم لباسهاشو خریدیم لباسهای فرمشون یک کت سورمه ای با شلوار طوسی با پیراهن راه راه آبی سفیده مردونه است . خیلی خنده داره وقتی می پوشه شکل یک پیرمرد کوچولو می شه

حالا عکسش رو بعدا می گذارم

منم که همچنان در حال امتحان کردن روشهای لاغری ام الآن روش طب سوزنی اگه دوستان راه ها یا تجربه هایی دارند خوشحال می شم راهنماییم کنن

همه تونو می بوسم

تا پست بعدی بای 

[ شنبه بیست و دوم تیر 1392 ] [ 12:8 ] [ maryam ] [ ]
 

ديشب مي خواستيم بريم مهموني منم پالتو با يك چكمه پاشنه بلند پوشيدم توي آسانسور اميد گفت چه خوش تيپ شدي چه بزرگم شدي

ديشب وقتی خوابیدیم امید به من گفت مامان دوست ندارم وقتی من بزرگ شدم شما پیرمرد بشین!

من در حاليكه از خنده مرده بودم بابا محمد رو كه خواب بود بيدار كردم و برايش تعريف كردم اميدم گريه افتاد كه چرا مسخره اش مي كنم منم البته گاهي اينطوري مي شم كه ديگه خنده ام بند نمي آد و گريه ام مي گيره خلاصه ديگه  تا نصف شب. اميد و با با محمدم اين شكلي بودن

 

[ سه شنبه بیست و یکم آذر 1391 ] [ 8:51 ] [ maryam ] [ ]
وای که این تعطیلات نطلبیده چه لذتی داشت ۴ روز استراحت مطلق

البته بابا محمد سر کار بود مثل همیشه

شبا امید ازم می پرسید فردا شما تعطیلی می گفتم آره بعد می گفت وااااااای

یه شب بابا محمد گفت خوب فردا منم تعطیلم امید به من نگاه کرد و گفت اصلا بابرم نمی شه

البته حق داشت پسرم که باورش نشه چون بابا محمد تعطیل نبود

بابایی و مامانی هم که رفتند مسافرت دیروز برگشتند و برای امید یه توپ و یک کامیون بزرگ خریده بودند و امید شب همش مشغول حمل کتابهاش از اتاقش به سالن و بالعکس بود

شبا منو امید قبل از خواب کلی نوشابه برا هم باز می کنیم

مثلا

-عشقم

-تویی عشقم

-دوست دارم

-منم دوست دارم

و ... که بابا محمد حسودی می کنه و می گنه منم هستما

در این راستا من به امید می گم حب انارم

اونم به من می گه عمه ننارم

[ شنبه هجدهم آذر 1391 ] [ 10:20 ] [ maryam ] [ ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

ما در 4 فروردین 86 ازدواج کردیم و امید کوچولو در 6 مرداد 87 به ما پیوست و
ما یک خانواده سه نفره شدیم . این وبلاگ در بهمن 87 توسط مامان امید راه اندازی شد.
لطفاَ نظراتتان را ارسال کنید.
ممنون
امکانات وب