اميد و مامان اميد
اميد كوچولو
قالب وبلاگ
 

 سلام

اين عكس اميد و فاطمه جونه

 اينم اميد از نماي نزديك . البته اينقدر بازي كردند با هم كه زخمي بود همه جاشون

[ چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393 ] [ 12:59 ] [ maryam ] [ ]
سلام

آخر هفته اي كه گذشت تعطيلات خوبي بود چون دايي منصور اومد و همه ما خيلي خوشحال بوديم

اميد هم كلي سوغاتي گرفت و ساعتها مشغول بازي با اسباب بازيهاش بود

عصر جمعه من و اميد و بابا رفتيم سورتمه تهران

اول كه كلي پله داشت بالا رفتيم و من امروز پادرد دارم

بعد رسيديم به سورتمه . من و اميد با هم و بابا تنها نشستيم

واااااي خيلي هيجان داشت خيلي

من كه مردم از ترس بيشتر به خاطر اميد .

اميد ولي اصلا نترسيد و تازه كلي هم كيف كرد در حين جيغ زدن هم ازمون عكس گرفتند كه خيلي خنده دار شديم همه مون

خوش گذشت .

اين هفته 2 شنبه اميد امتحان فاينال زبان داره 

[ شنبه هجدهم مرداد 1393 ] [ 9:4 ] [ maryam ] [ ]
سلام به همه اميدورام طاعاتتون قبول باشه و عيد هم مبارك

6 مرداد تولد من و اميد بود البته امسال جشني نگرفتيم فقط مامان و بابام بودند شب قبل شام بيرون خورديم و شب تولد هم كيك گرفتيم و ماماني بابايي هم اومدند و خوش گذشت

ما توي اين تعطيلي رفتيم به روستاي مادربزرگم در اطراف دماوند به اسم سيمين دشت امسال اين بار دوم بود كه به اتفاق عموها و عمه جون رفتيم اونجا دفعه قبل تعطيلي خرداد رفتيم كه خيلي سرد بود شبا خونه رو مامان و زن عموم حسابي تميز و مرتب كرده بودند واقعا عاليه البته اينبار ظهر ها كمي گرم مي شد اما توي خونه جلوي كولر بد نبود

اميد و فاطمه جون هم حسابي با هم بازي كردند اميد قبل از رفتن دو تا تفنگ آب پاش خريده بود و اونجا كلي آب بازي كردند خاله كتي هم اين بار اومدند و بيشتر خوش گذشت شبا تا 3 بيدار بوديم و صبح هم 9 بيدار مي شديم تا فرصتي را براي با هم بودن از دست نديم البته اين دو تا فسقلي هم پا به پاي ما بيدار بودند ما كه مونده بوديم تو انرژي و توانشون ماشالله

اميد و فاطمه دقيقا همسن هستند خيلي بامزه همديگه رو آقا و خانم صدا مي كردند

شب آخر هم رفيتم به رستوران سنتي و ماهي سرا اونجا هم خيلي قشنگ و سرسبز و خنك بود جاي همه خالي خيلي خوش گذشت

به پيشنهاد بابا پنج شنبه شب برگشتيم وقتي شلوغي جاده رو ديديم خيلي خوشحال شديم كه نمونديم جمعه برگرديم فكر كنم حسابي مي مونديم توي ترافيك

[ شنبه یازدهم مرداد 1393 ] [ 8:22 ] [ maryam ] [ ]
سلام دوستاي گلم

نمي دونم چرا هر سال مي آم يه پست مي ذارم مي رم تا سال ديگه

ولي نه اينبار مي خوام بمونم

نماز روزه هاي همگي تون قبول

عيد فطر هم پيشاپيش مبارك

اميد در حال گذراندن تابستون با دو تا كلاس زبان و موسيقي هست

موسيقي اش رو خيلي دوست داره و معلمش هم خيلي ازش راضيه

براي زبان هم داريم كلي تمرين مي كنيم تا خوب بشه

خودش اول تابستون مي گفت چقدر منو كلاس مي نويسي ميخواي منو هلاك كني؟

تنبل خان

[ شنبه چهارم مرداد 1393 ] [ 15:59 ] [ maryam ] [ ]
با سلام

سلام به همه دوستان گلم و نی نی های نازشون که الآن حتما کلی بزرگتر شدن.

از همه دوستانی که سر می زدن و سراغ از من می گرفتن و پیامهای زیباشون ممنونم

توی ماه های گذشته به دلیل اینکه درگیر پیدا کردن خونه برای خرید بودیم و بعدش هم مدتی آواره بودیم تا خونه مون خالی بشه و باز هم مدتی درگیر اسباب کشی و جابجایی بودیم واقعا نرسیدم بیام و بنویسم و متن های شما رو بخونم . دلم حسابی برای همه تنگ شده بود .

همه می دونید که توی مملکت ما خرید یک خونه آنهم وقتی بودجه ات کم است چه کار اعصاب خرد کن و مصیبتی است . ولی به یاری خدای مهربون خونه نسبتا خوب و راحتی خریدیم و از ته دلم آرزو می کنم همه بی خونه ها صاحب خونه بشن .

بگم از امید که پسرم از خونه مون خیلی راضیه البته یک شب که مهمون داشتیم می گفت ببخشینا که خونمون اینقدر کوچیکه.

اتاق امید اتاق کوچیکه است که روزای اول کلی درگیر بودیم باهاش می گفت من اون اتاق بزرگه رو می خوام . بچه های این دوره رو ببین تو رو خدا

الآن هم دایی جون منصور از کانادا اومده و امید دیگه میف دنیا رو می کنه با دائیش هر روز با هم اند . قبلا امید هر شب می گفت مامان شما فردا تعطیلین می گفتم نه می گفت وااااای اگه می گفتم آره می گفتم آخ جون . جالا به خاطر دایی منصور دقیقا برعکس شده

از مهر انشالله امید می ره پیش دبستانی رفتین یک مدرسه نزدیک اداره اسمشو نوشتم بماند که چه قیمتهایی .

امید هم کلا می خواد بی سواد بمونه به همین خاطر اصلا دوست نداشت بریم

روی که رفتیم تست و مصاحبه به همه سوالها جواب داد قربونش برم فقط چند تایی رو بلد نبود

یک روز هم رفتیم لباسهاشو خریدیم لباسهای فرمشون یک کت سورمه ای با شلوار طوسی با پیراهن راه راه آبی سفیده مردونه است . خیلی خنده داره وقتی می پوشه شکل یک پیرمرد کوچولو می شه

حالا عکسش رو بعدا می گذارم

منم که همچنان در حال امتحان کردن روشهای لاغری ام الآن روش طب سوزنی اگه دوستان راه ها یا تجربه هایی دارند خوشحال می شم راهنماییم کنن

همه تونو می بوسم

تا پست بعدی بای 

[ شنبه بیست و دوم تیر 1392 ] [ 12:8 ] [ maryam ] [ ]
 

ديشب مي خواستيم بريم مهموني منم پالتو با يك چكمه پاشنه بلند پوشيدم توي آسانسور اميد گفت چه خوش تيپ شدي چه بزرگم شدي

ديشب وقتی خوابیدیم امید به من گفت مامان دوست ندارم وقتی من بزرگ شدم شما پیرمرد بشین!

من در حاليكه از خنده مرده بودم بابا محمد رو كه خواب بود بيدار كردم و برايش تعريف كردم اميدم گريه افتاد كه چرا مسخره اش مي كنم منم البته گاهي اينطوري مي شم كه ديگه خنده ام بند نمي آد و گريه ام مي گيره خلاصه ديگه  تا نصف شب. اميد و با با محمدم اين شكلي بودن

 

[ سه شنبه بیست و یکم آذر 1391 ] [ 8:51 ] [ maryam ] [ ]
وای که این تعطیلات نطلبیده چه لذتی داشت ۴ روز استراحت مطلق

البته بابا محمد سر کار بود مثل همیشه

شبا امید ازم می پرسید فردا شما تعطیلی می گفتم آره بعد می گفت وااااااای

یه شب بابا محمد گفت خوب فردا منم تعطیلم امید به من نگاه کرد و گفت اصلا بابرم نمی شه

البته حق داشت پسرم که باورش نشه چون بابا محمد تعطیل نبود

بابایی و مامانی هم که رفتند مسافرت دیروز برگشتند و برای امید یه توپ و یک کامیون بزرگ خریده بودند و امید شب همش مشغول حمل کتابهاش از اتاقش به سالن و بالعکس بود

شبا منو امید قبل از خواب کلی نوشابه برا هم باز می کنیم

مثلا

-عشقم

-تویی عشقم

-دوست دارم

-منم دوست دارم

و ... که بابا محمد حسودی می کنه و می گنه منم هستما

در این راستا من به امید می گم حب انارم

اونم به من می گه عمه ننارم

[ شنبه هجدهم آذر 1391 ] [ 10:20 ] [ maryam ] [ ]
امید یک انگشتر بدل توی اسباب بازیهاش داره

هر وقت گیرش می آره با یک خالت خیلی جدی و رومانتیک پشتش قایم می کنه می آد به من می گه "با من ازبداج می کنی؟" اگه قبول کنم خیلی با احساس دستم می کنه و بغلم می کنه اگه هم نه بگم من قبلا ازبداج کردم عصبانی می شه و می ره

در راستای ماه محرم یاد گرفته می خونه:

حسین جان کرولان هی هی     حسین جان کرولان هی هی

 

امید هم مثل مامانش از شب و از خوابیدن بیزاره . آخرین دیالوگ منو امید شبها من در حالی که خودمو به خواب زدم

امید : مامان کی هوا روشن می شه؟

من: صبح

امید : کی صبح می شه ؟

من : صبح

امید : آها شب به خیر (البته برای بار ۲۵۶ ام )

بابا محمد : ممنون از توضیحات کاملت مامانش 

لج بازی های جدید :

می رم تو اتاقم و هیچی نمی خورم تا گرسنه بمونم

یا

شب می رم اتاقم می خوابم و برقها رو هم خاموش می کنم تا اااووووووا (منظور هر چیز ترسناک) بیاد منو بخوره دیگه بچه نداشته باشین

یادش دادم دروغ نگه و اگر کار اشتباهی کرد بگه من کردم اشتباه کردم یه روز خونه مامان بوده قراربوده عمه من که امید خیلی دوسشون داره بیان اونجا امید هم با کارد چند تا از میوه ها رو خراب کرده مامان بهش گفته بود که الان عمه بیاد می پرسه کی اینکارو کرد امید گفت به عمه بگین پیشی بود بعد چند دقیقه به مامان گفته بود نه مامانی به عمه بگین "امید کرد اشبدا کرد"

یه روز خیلی خورده بود باز گفت موز می خوام باباش گفت بسه دیگه خیلی نخور شب دلت درد می گیره بعد هم رفت دستشویی امید هم تند تند موزشو خورد و گفت بابا اومد بگو من موز رو خوردم نگو امید خورده که با توضیح اینکه این دروغه و خدا آدم دروغگو رو دوست نداره به باباش گفت خودم خوردم

موهای امید و باباشو من خودم کوتاه می کنم دیروز توی حموم داشتم موهاشو مرتب می کردم چون مو می ریزه روی تنش و توی صورتش و از بس حرف می زنه می ره توی دهنش خیلی بدش می آد می گفت " مامان بسه بیخدا من از چیقی می ترسم "

[ یکشنبه دوازدهم آذر 1391 ] [ 15:11 ] [ maryam ] [ ]
سلام به همه دوستای خوبم

هفته پیش در تعطیلات ما با مامانی و بابایی رفتیم کیش.

جاتون خالی هوا خیلی خوب بود و خیلی خوش گذشت.

امید هم توی دریا حسابی آب بازی کرد و کلی کیف کرد . 

امید عاشق شخصیت ناصر در سریال دزد و پلیسه و توی خونه مدام تفنگ بازی و پلیس بازی می کنه و خودش ناصره و باباش داوود و با یه صدای نازک و خنده داری می گه چنان چکت می زنم ناصر

 

[ سه شنبه بیست و سوم آبان 1391 ] [ 10:27 ] [ maryam ] [ ]
تعطيلي عيد فطر رو ما جايي نرفتيم اما توي خونه حسابي خستگي هامونو درآورديم

روز دوم عيد رو هم رفتيم با بابا محمد و بابايي و ماماني پرديس .بقول اميد رفتيم تو كار بابا

اميد اونجارو خيلي دوست داره . بعد هم نهار بيرون خورديم و خوب بود

روز دوشنبه ۶ شهريور هم رفتيم شمال خونه خاله كتي جون

و تا پنج شنبه مونديم اونجا هم رفتيم دهكده ساحلي و اميد و بابا محمد شنا كردند

اميد اول كه توي آب نمي اومد بعد هم هي مي گفت پام كثيف شد بشورش خلاصه كم كم خوشش اومد اونقدر كه ديگه به زور و گريه برديمش خونه آخه مي ترسيدم خيلي تنش بسوزه هوا بشدت گرم بود

يك روز هم رفتيم لاهيجان و تله كابين سوار شديم و اون بالا هم كلي مونديم اما هوا آنقدر گرم بود كه واقعا اذيت مي كرد

يك شب هم رفتيم مجتمع ساحلي ونوس و اونجا هم خيلي خوب بود و خوش گذشت .

خاله كتي و همسرش هم مثل هميشه خيلي مهربون و خوش برخورد بودند و حسابي مهمان نواز بودند .

۵ شنبه كه شب رسيديم و ماماني و بابايي رو ديديم چون اونا فرداش عازم شمال بودند

روز يكشنبه اميد با من اومد سركار اول صبح گريه مي كرد كه نمي آم و بخوابيم ولي همين كه اتاق منو ديد گفت كارتو دوست دارم اونجا هم با كامپيوتر بازي كرد و روي وايت بورد نقاشي كشيد و هر كس از همكارام هم براش خوردني آورد و با همه دوست شده بود ديگه داشت خيلي خودموني مي شد كه ساعت ۱ مرخصي گرفتيم و برگشتيم خونه .

براش تجربه خوبي بود . 

[ سه شنبه چهاردهم شهریور 1391 ] [ 13:21 ] [ maryam ] [ ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

ما در 4 فروردین 86 ازدواج کردیم و امید کوچولو در 6 مرداد 87 به ما پیوست و
ما یک خانواده سه نفره شدیم . این وبلاگ در بهمن 87 توسط مامان امید راه اندازی شد.
لطفاَ نظراتتان را ارسال کنید.
ممنون
امکانات وب